مینا

قد بلند وهیکل کشیده پسرک ابتدا توجهم رو جلب کرد ، فکر کردم همراه مریضه ولی بعد فهمیدم خودش مشکل دریچه قلب داره . با عموش آمده بود . اول که شرح حالشو میگرفتم روی صندلی راست نشسته بود با آرامش و اعتماد به نفس جوابم رو میداد . دانشجو بود ، کار هم میکرد .داشتم نوار قلبش رو میدیدم که عمو به صدا در آمد  :

 خانم میشه کار ما زودتر انجام بشه این پسره بدبخته از روستا آمده بابای بیچارش کارگره با هفت تا بچه من برای رضای خدا باهاش آمدم . خودم هم اگر تا ظهرنرم سر کار اخراجم میکنند . ...

به سختی تونستم عمو رو ساکت کنم . پسرک سر به زیر انداخته بود. چه رنگ پریده بود ! موقع بیرون رفتن از اتاق کوژ پشتش چه قدر تو چشم میزد .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱۳ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط pashang نظرات () |

پیرزن لنگ لنگان وارد اتاق شد و روی صندلی ولو شد . 

گفتم : سلام مادر . خوبید ؟

 پیر زن نفس نفس میزد با سر جواب داد  نه .

پیرمردی دوان دوان وارد اتاق شد و با لهجه شمالی گفت : بگو داری میری تو نه !

گفتم : نترس پدر جان همسرتون صحیح و سالم چشم به راهتونه .

 پیرمرد گفت: صدتا حرف اضافه میزنه اون که باید بگه رو نمیگه .

 گفتم بشین بابا جان ببینم خانومتون برای درمان آمدند یا شما؟

پیر مرد گفت : مریضه دیگه . و با دست به همسرش اشاره کرد .

بعد از یادداشت کردن  اطلاعات پزشکی و شرح حال بیمار پرسیدم :خوب مادر جون چند کلاس سواد داری ؟

پیر مردوسط حرفم پرید که :بی تحقیق بابا نه نه مون گفتن بگیر ما هم گرفتیمش ،سوادم نداره .

پرسیدم میزان تحصیلات شما چه قدره پدر جان ؟

 گفت : خوندن  میدونم نوشتن نه!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۸ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط pashang نظرات () |

سلام . سال نو مبارک امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید . ما امسال مثل چهار و نیم ملیون آدم دیگه رفتیم شیراز . طبق معمول توری که باهاش رفتیم کلاهمون رو بد جوری برداشت . نمی خوام شرح این دزدی مدرن رو بدم . چیزی که برام عجیب بود این بود که نرسیده به شیراز تابلو هایی رو دیدیم که نوشته بود ،روز شنبه تخت جمشید ، پاسارگاد و نقش رستم تعطیل است و بازدید از حافظیه و آرامگاه سعدی هم نا ممکن بود . با خودم گفتم این همه مدت در طول سال وقت بود باید تو نوروز که همه میخوان از این یادواره ها بازدید کنن اونها رو ترمیم کنند . به مثلا هتل  که رسیدیم این اعلانها رو اونجا هم دیدیم . بعد از پرس و جو فهمیدیم آقای رییس جمهور نیت کردند بیان شیراز پس بازدید این بناها برای آدمهای عادی مثل ما ممنوع بود. روز هشتم شد و ایشون تشریف نیاوردند و گفتند باجناقشون روز دهم برای بازدید میان . ما فقط نیمی از روز رو معطل شدیم . ولی میخوام از این دولت مهر پرور بپرسم هیچ فکر اونهایی رو کردید که کیلومتر ها راه رو اومدند تا تاریخ گدشته خودشون و هویت از دست رفتشون رو تو ویرانه ها پیدا کنند . این رسمشه که ملیونها انسان مثل شما به خاطر هوسی زودگذر وقتشون رو هدر بدن ، هزینه اضافی پرداخت کنندو شاید مجبور شن شبی رو بدون سر پناه در پارک به صبح برسونند . یک درد دل دیگه در عصر فضا ایران ما مشکل بزرگی داره به عنوان سرویس بهداشتی . ایران باستان از اولین کشورهایی بود که لوله کشی آب داشت و ایرانیان به پاکی و پاکیزگی معروف بودند . نمی دونید من به عنوان یک ایرانی چه قدر خجالت کشیدم که توریستهای خارجی رو دیدم ، وقتی به دنبال سرویس بهداشتی قابل استفاده میگشتند .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٢ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط pashang نظرات () |

وقتی وارد اتاق شدند سرم پایین بود . اول بوی خوش عطرشون و بعد صدای مردانه و مودبانه اون پدر و پسر توجه ام رو جلب کرد . برای درمان پسر آمده بودند . پسر ظاهر مرتبی داشت خوش لباس بود و با دقت موهاشو طوری مرتب کرده بود که کم موییش کمتر به چشم بیاد . موقع شرح حال گرفتن معلوم شد مجرده و جنوب کار میکنه . فشار خون نداشت . ٢ سال بود مواد رو ترک کرده بود . پرسیدم از چی استفاده میکردید ؟ پدر گفت بپرسید چی استفاده نمیکرد . پسره گفت خانوم راحتت کنم همه چی آخراش رسید به روزی پنجاه تا دیفنوکسیلات . ولی الان پاک پاکم . مشاورم گفته یاد آوری کنم که حتی کدیین هم به من ندید . تو جواب آزمایشهاش چربی خیلی بالایی داشت گفتم وای تا حالا جواب چربی خونتون رو دیدید ؟ زیادی بالاست . گفت چه کار کنم به چربی علاقه پیدا کردم . وقتی توی کمپ برای ترک بودیم و غذا آبگوشت داشتیم من فقط از دنبه و چربی روش میخوردم . غدای کم چرب بهم مزه نمیده . کفتم بهتره برای سلامتیتون هم که شده رژیم غذاییتون رو عوض کنید . پدر گفت نوشابه خوبه خانوم ؟ گفتم اصلا . گفت بفرما آقا . خانوم پسر من روزی پنج تا نوشابه خانواده رو یک نفری میخوره . پرسیدم مشکل گوارشی ندارید ؟ گفت تازه گیها یه کمی معده ام اذیت میکنه . گفتم قدرش رو بدونید معده مقاومی دارید که تا حالا تحملتون کرده . از سیگار پرسیدم معلوم شد روزی شش بسته سیگار میکشه . با تعجب پرسیدم اونوقت کی زندگی میکنید ؟ گفت بدون سیگار که نمیشه زندگی کرد . پدرش گفت خانوم بگذارید آنژیوگرافیش خوب باشه، براش زن میگیریم ترکش بده . پسر وسط حرف پدرش پرید و گفت مگه دیوانه ام بیست ملیون بدم زن بگیرم ، اگر خواستم ترک کنم چسب سیگار میگیرم دویست هزار تومن راحت و بی دردسر ترک میکنم . اول به خاطر اینکه با چسب سیگار مقایسه شده بودیم بهم بر خورد ولی با خودم گفتم چه خوبه هنوز به فکر زن گرفتن نیفتاده اگر میافتاد تو این نخ الان حد اقل ده بیست تا زن نگران پشت در اتاق ایستاده بودند .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٥ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط pashang نظرات () |

از اونجا که از یکنواختی خوشم نمیاد و هیچ کار جدیدی هم که برام قابل انجام باشه به ذهنم نمیرسید تصمیم گرفتم به ظاهرم برسم . شاید هم به خاطر حرف دوستها و همکارانم بود که مدام میگفتند مینا تو همیشه یه تیپی ، نمیخوای عوض بشی یا تو فلان بوتیک یه لباس دیدم از همون مدل لباسهایی که تو میپوشی .  تو همین حال و هواها بودم که مریم رو دیدم . مریم میخواست برای اولین بار از یه ماده آرایشی بهداشتی استفاده کنه که تبلیغش رو توی مجله دیده بود . من هم بعد از دیدن تبلیغ باهاش همراه شدم . به چند تا داروخانه سر زدیم و سوال کردیم ولی همه میگفتند که جنسمون تمام شده به زودی برامون میفرستنش . رفتیم تو اینترنت در مورد این دارو و شرکت وارد کننده اش از آمریکا اطلاعات بگیریم . دیدیم یک شرکت به اسم ... این دارو رو وارد میکنه و تازه قیمت خرید اینترنتیش از قیمت دارو خانه سی هزار تومان کمتره . کلی خجل شدیم که چه قدر بده که در عصر ارتباطات مثل انسانهای بدوی راه افتادیم تو خیابون و از این مغازه به اون مغازه مثل بدبختها سراغشو میگیریم . مریم هم گفت که نامزدش مسعود میگه ما توی آلمان همه چیز  از مواد غذایی گرفته تا لباس و کفش رو با اینترنت میخریم . با شرکت تماس گرفتیم و با یک خانوم مهندس خوش لحن و خوش برخورد صحبت کردیم و قرار شد مثل آدمهای با کلاس جنس رو با پیک برامون بفرستند و پولش رو تحویل بگیرند تازه یه اشانتیون هم بهمون بدن. به فاصله نیم ساعت خرید انجام شد و به ما خیلی حس با کلاسی دست داد . ولی این حس خیلی پایدار نبود چون بسته بندی مواد که له شده و پاره بود . ظرف یکی از داروها کج و کوله شده بود . روی یکی از داروها تاریخ انقضا برای سال ٢٠٠۵ بود و یکی تاریخ مصرف نداشت . در جعبه داروها هم با چسب معمولی بسته شده بود . اشانتیون هم دلشون نخواسته بود بهمون بدهند . با شرکت تماس گرفتیم خانوم مهندس گفت امکان نداره آمریکاییها اصلا تاریخ مصرف و انقضا ندارن؟!!برای اینکه دوست ندارم با بیان کردن حرفها و دعواها ذهنتون رو آلوده کنم همین رو میگم که بعد از چهار روز و کلی دزد و پلیس بازی پولمون رو پس گرفتیم . فقط چند هزار تومنی پول پیک دادیم . یه جورایی هم با حس ساده لوحی خودمون سر و کله میزنیم . این هم خرید اینترنتی در ایران دوره ارتباطات .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٧ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط pashang نظرات () |

شاید مشکل من از زمان بسته شدن نطفه ام شروع شد . پدرم تردید داشت اگر با زن دیگری بود بهش بیشتر خوش نمیگذشت و مادرم در فکر اینکه آیا همسرش میتواند پدر خوبی باشد . در دوران کودکی نمیدانستم باید چه کسی را بیشتر دوست داشته باشم . اول بگویم ماما که همیشه بامن بود ،یا بگویم بابا شاید که دلش را به دست آورم . نمیدانستم باید راه بروم و داد و بیداد اطرافیان را که این ور نرو ، اونجا چه کار میکنی ، کی گفته بود بیای اینجا رو تحمل کنم یا بنشینم نازو نوازش اطرافیان و  نیش و کنایه هاشون رو که چقدر تنبلم تحمل کنم . نمی دونستم باید چه لباسی بپوشم . از رنگ و لعاب لباسهای دخترونه خوشم میامد و دوست داشتم موهام بلند باشه ولی چند بار چون یواشکی دامن دختر همسایه رو پوشیدم کتک خوردم و همیشه هم موهام رو برام شماره چهار کوتاه میکردند . برای مدرسه رفتن قیامتی به پا کردم که بیا و تماشا کن  . نه راضی میشدم برم سر کلاس نه دوست داشتم برگردم خونه . در مدت دوازده سال تحصیلم ، نمیدونستم بهتره چه جور شاگردی باشم شیطنت و استقلال بچه تنبل ها رو میستودم ولی دلم میخواست که تحسین مدیر و معلم و والدینم رو داشته باشم . سال اول رشته مکانیک بودم که شک پدرم تبدیل به یقین شد مادرم رو رها کرد و با زن جوانی که چند سال بود پنهانی دوست بودند آشکارا ازدواج کردند . فوق لیسانس که قبول شدم پدرم نسبت به درستی ازدواجش شک کرد و جشن فارغ التحصیلی من با بازگشت پدرم به خانه همزمان شد . تک پسر بودم و سربازی نرفتم . همه فامیل دوست داشتند من زودتر زن بگیرم اما من تردید داشتم . نه اینکه دختر ها رو نشناسم . من از اول راهنمایی دوست دختر داشتم و از اول دانشگاه با خانمها رابطه جدی برقرار کرده بودم . تردید من از این بود که نمیدونستم خوبه مجرد باشم و هر وقت به هر جا با هر کی دوست دارم برم . یا بهتره از تنهایی در بیام و زن واقعی داشته باشم . چند بار با چند تا دختر تا مرز عقد هم پیش رفتم اما باز این تردید دست بردار نبود که نکنه بهتر از این زن گیرم بیاد و هر بار به یقین رسیدم که حتما گیرم میاد . کار به جایی رسید که همه دور و بریها بیخیال زن گرفتنم شدند . من موندم و چند تا دوستم و دوست دختر های موقتمون . همه مشروبها و مخدر ها رو امتحان کردم حتی شک داشتم معتاد واقعی بشم یا نه . آخه از لاابالی گری و بیخیالی معتادها خوشم میامد . شبها وقتی نعشه بودند کلی به آدم حال میدادند . . حدود چهل سالم بود که سر و کارم به بیمارستان افتاد . دیدم دکتر میشدم بهتر بود چون بساط خوش گذررنی اونها همیشه کوکه . یه جورهایی از اون بالابالاها به مردم نگاه میکنند . همه دنبالشون میدواند و التماسشون میکنند و حاضرند برای نجات مریضهاشون هر کاری بکنند . یعنی شاید هر کاری بکنند !؟ الان پنجاه سالمه . مجردم . یک بار قلبم رو عمل کردم . همه دوستهای مزخرفم زن گرفتند و مشغول سرویس دادن به زن و بچه هاشون هستند و همش دم از تعهد میزنند . یه غده قد گلابی تو ریه هام پیدا شده . نمیدونم بهتره بمیرم یا تن بدم به عمل جراحی و شیمی درمانی .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط pashang نظرات () |

خیلی کم پیش میاد که من به روشنی و بدون ابهام حق رو به یک مرد بدم اونهم همسر دوستم . ما از دوران دانشجویی آشنا شدیم . با اتوبوس برای ثبت نام دانشگاه میرفتم . با دختری  هم سن و سال خودم هم سفر شدم . چیزی که برام جالب بود این بود  در دوازده ایستگاهی که با هم بودیم ،در هر ایستگاه به ساعتش  نگاه میکرد و میگفت : میدونم نمیرسم . تا به ایستگاه دانشگاه رسیدیم خودش رو از اتوبوس بیرون پرتاب کرد و شروع به دویدن کرد . موقع ثبت نام هم همش میدوید و از این اتاق به اتاق دیگر میرفت . وقتی کارم تمام شد دیدمش هنوز فرم ثبت نام خالی دستش بود . با لیلا هم کلاس شدم . دختر با مزه ای بود انگار زندگیش روی دور تند ضبط شده باشه . قبل از هر امتحان مینالید که حتما میافتم . تا صبح نمی خوابید . دیر به جلسه امتحان میرسید . بعد از امتحان گریان از جلسه بلند میشد . تا اعلام نتایج روزی سه بار برد رو چک میکرد و روزی یک بار از استاد سراغ نمره ها رو میگرفت . هیچ وقت هم درسی رو نمی افتاد . با هم همکار شدیم . از کارمون که اصلا راضی نبود . یواش یواش به فکر ازدواج افتاد . اولش با گوشه کنایه بعد با صراحت و این آخرا با اشک و آه از نا مساعدی بخت و اقبالش میگفت . خوشبختانه با یکی از همکاران ازدواج کرد . دیگه هر روز دیر میآمد . همه کارهاش نیمه تمام میموند و خلاصه  وقت کم داشت . بعد از یک سال یادش افتاد که چرا بچه دار نمیشن . همسرش بچه نمیخواست . ولی لیلا فکر میکرد که اگر تا یکی دو ماه بعد بچه دار نشن باید یا از هم جدا بشن یا با هوو تا آخر عمر سر کنه . دست کم به پنج کلینیک نازایی در طول یک ماه سر زد و از هر کس هر چی شنید انجام داد  ، تا جواب مثبت بارداری رو گرفت . اون روز خیلی خوشحال بود . به همسرش زنگ زد و با خنده و کلی حرفهای عاشقانه شاعرانه موضوی رو بهش گفت . بعد از چند ثانیه گریه کنان تلفن رو قطع کرد . پرسیدم لیلا چت شد ؟ گفت تورو خدا شانس منو میبینی میگه فکر میکنی چند روز میتونی به خاطر این خبر از روی نرو (nerve)من بیای پایین . گفتم حق داره طفلک! باور کن .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٤ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط pashang نظرات () |

سه شنبه عصر برای عقدشون جشن گرفته بودند . عروس خیلی دیر آماده شد میگفتند به زور فرستادنش آرایشگاه . پیراهن سفید و بلندی پوشیده بود که از لباس همه مهمانها ساده تر به نظر میرسید . کفش بدون پاشنه پوشیده بود با این حال از داماد بلند تر بود . وقتی وارد اتاق عقد شد پرسید " پس سهیل کو "؟ گفتند فرستادیمش پیش مادر بزرگش بهتره اینجا نباشه . چشمهای عروس پر از اشک شد داماد کنارش ایستاد و گفت اینکه ناراحتی نداره دیگه بچه من و تو نداریم بیا این بچه های من نه یکی چهارتا قد و نیم قد ،  و بعد با صدای بلند خندید . عروس سرش را پایین انداخته بود صورتش دیده نمیشد . تمام زمانی که خطبه عقد خوانده میشد داماد خندان به دور و برش نگاه میکرد گاهی میخندید به چند نفر هم چشمک زد ولی عروس سرش پایین بود دستمال دستش خیس خیس بود، آرایش چشمانش صورتش را سیاه کرده بود . آنقدر آرام گفت بله که فقط داماد شنید و از دست زدنش همه شروع به خندیدن و دست زدن کردند.پس از رفتن عاقد عروس صورتش را شست . داماد با بچه ها و دوستانش میرقصید، عروس سراغ تلفن را میگرفت تا با پسرش صحبت کند. دوستان داماد دورش را گرفته بودند و میگفتند : فرهاد جان کار خوبی کردی تا کی میخواستی تنها باشی و هم مادری کنی و هم پدر باشی . زن خوشگلی هم داری ناقلا خوش شانسی ها . حالا راستشو بگو قبل از مریضی زنت طرف رو میشناختی یا نه ؟ فرهاد گفت دو ساله تو شرکتمونه قبل از شیرین خدابیامرز، نه اون به ما رو میداد نه ما رومون میشد چیزی بگیم . خیلی وقته شوهرش مرده . بعد از اون خدا بیامرز دیگه دیدیم صبر جایز نیست . همه دوستان گفتند خدا زن اولت رو بیامرزه خوش شانس ! عروس هر چه پشت خط تلفن منتظر ماند پسرش حاضر نشد با او صحبت کند . سرش را روی شانه خواهرش گذاشته بود و های های گریه میکرد . یکی از فامیل وارد اتاق شد و گفت : بسه دیگه سهیلا جون . چرا خودتو ناراحت میکنی رو ظاهر آدمها نمیشه قضاوت کرد . سهیلا آرام شده بود . دختری دوان دوان وارد اتاق شد و پرسید سهیلا این یکی از همون مردهای شرکتتون نبود که میگفتی همش مزاحمت میشن چند بار به خاطرشون میخواستی استعفا بدی ؟‌ نکنه از کارمندای شرکت قبلی بود که کلافت کردند و مجبور شدی بدون حقوق و عیدی ترک خدمت کنی ؟چشمان سهیلا پر از اشک شد سرش را به سمت پنجره گرداند و هیچ نگفت . پیر زنی عصا زنان وارد اتاق شد و گفت . مرد آن است که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد . تو که دختر جون کارت رو داشتی ، خونت رو داشتی ، پسرت رو هم داشتی شوهر کردنت چی بود اونم بعد از ده سال . دلت اومد پسر نو جوونت رو بچزونی ؟ سهیلا سرش را در دست گرفت و روی زمین نشست . پیر زن گفت حالا کاریست که شده ایشالا به پای هم پیر شید . پاشو بیا بیرون تو نیستی این مرتیکه انگار نه انگار دامادیشه و عروسی داره هر زنی می خواد برقصه میپره وسط ؟! طرف سر خوشه .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٥ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط pashang نظرات () |